بودنت حس عجیبی ست که دیدن دارد
ناز چشمانِ قشنگ تو کشیدن دارد
چشم تو ریخته بر هم منِ معمولی را
یک نگاه تو به من، جامه دریدن دارد
رفتم که درین شهر نبینی اثرم را
لب های ترک خورده و چشمان ترم را
حاجت به رها کردنم از کنج قفس نیست
ای قیچی تقدیر مچین بال و پرم را
تنها شدم آن قدر که انگار نه انگار
با آینه آراسته ام دور و برم را
فردا چه طلب می کند آن یار که دیروز
دل برده و امروز طلب کرده سرم را
من ماهی دریایم و دل تنگم از این تُنگ
ای مرگ به تعویق میفکن سفرم را
نظرات شما عزیزان: