دختر كوچولو واردبقالي شدوكاغذي به طرف بقال درازكرد وگفت:
مامانم گفته چيزهاي كه دراين ليست نوشته بهم بدي،اين هم پولش.
بقال كاغذراگرفت وليست نوشته شده دركاغذرا فراهم كردوبدست دختربچه داد،
بعدلبخندي زد وگفت؛چون دخترخوبي هستي وبه حرف مامانت گوش ميدي ميتوني يك مشت شكلات به عنوان جايزه برداري،
ولي دختركوچولوازجاي خودش تكون نخورد،مردبقال كه احساس كرد دختربچه براي برداشتن شكلاتها خجالت ميكشه
گفت؛دخترم #خجالت نكش بياجلو #خودت شكلاتهاتو بردار
دخترك پاسخ داد:عمو نميخوام #خودم شكلاتهارو بردارم نميشه شمابهم بدين؟
بقال با #تعجب پرسيدچرا #دخترم؟مگه چه فرقي ميكنه؟
ودخترك باخنده اي كودكانه گفت:اخه مشت شماازمشت #من بزرگتره!
بقال #كه تحت تاثيرهوش وذكاوت #دخترك قرارگرفت گفت توبچه كجاي عمو؟
دخترك گفت بچه #سراوان عمو
لحظات شادی خدا را ستایش کن
لحظات سختی خدا را جستجو کن
لحظات آرامش خدا را مناجات کن
لحظات دردآور به خدا اعتماد کن
و در تمام لحظات خدا را شکر کن
من خیره نشسته ام به نام تو...
من اینجا آتش گرفته ام و تو خیره
به غبارهای بلند شده از خاکسترم خیره شده ای..
سکوت کرده ای..
با خودت می گویی: خیالی نیست.. می سوزد و می رود و ..
نمی دانی چه دردی دارد این سوختن..
نمی دانی..
و باز هم نمی دانی..
نمی دانی که همه را بیرون کرده ام جز تو.. فقط تو مانده ای..
.
دیرم شده اما باز چشم به راه تو مانده ام.. چشم به جاده سفید و..
می دانم که نمی شود این دم رفتن دوباره ببینمت..
خسته ام ..
و تو اندازه این خستگی ها را نمیدانی...
خیال کن روزگارم......رو به راهه...!
خیال کن بی خیاله بی خیالم...!
سالــــــــ ❤ ــــــــها رفت و هنوز
یک نفر نیست بپرسد از مــــــــ❤ـــــــــن
که تو از پنجره ی عـــــ❤ـــــــشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه ی شـــــــ❤ـــــــــب منتظری
همه جـــــــــــ❤ـــــــــــا می نگری
گاه با مــــــــ❤ـــــــاه سخن می گویی
گاه با رهگذران ، خبر گمشـــــ❤ــــده ای می جویی
راستی گمشـــــــــ❤ــــــــــده ات کیست ؟
کجـــــــــ❤ــــــــاست؟
صـــــــ❤ــــــــدفی در دریا است؟
نــــــ❤ــــــــوری از روزنه فرداهاست
یا خــــــ❤ــــــداییت که از روز ازلــــ❤ـــ ناپیداست ؟
ببــــــــــــــــــار بارونـ
که این روزادلــ♥ــم طاقت ندارهـــــــــــ ...
دلــ♥ــم ازاین همه غصه و درد درعــــذابهــــــــ...
ببــــــــــــــار بارونـ
که اشکـ♥ـام می چکن روی گونهـ ... بدون هیــــــــــچ بهونهـ...
نه از اونی که رفتهـ دیگهـ برنمیگردهـ ...ازاین دنیــــــــــای بی کینــــــهـــــ
ببــــــــــــــار بارونـ
که این روزا چشمـــــــامــــــــ مهمونیــــ داره که خیال پرکشیدن ندارهـــ...
نمیـــــذارهــ که یک لحــ♥ظــه نگم پس چرارفتــــــــــــــــهـ.. مگه میشهـ؟
ببــــــــــــــــــــــاربارون
که دلخـــونمـــــــــــــــــ ... که ازاین زندگی سیرمـــــ .. که از آدماش دلگیرمــــــ
ببــــــــــــــــــــــــــــاربارونـ
بشور اشـــــــــ♥ــــــــکو ... نگو دیرهـ... نگورفتهـ... نذاربشم خستهـ...
نذارتموم بشه قصهـ ....
وقتی دلت بگیرد،
دیگر فرقی نمی کند کجا باشی!
دلت می خواهد که فقط بباری...
اماگاهی به بهانه غرور به دنبال جایی هستی که هیچکس نباشد !
زیر باران، قدم زدن در یک خیابان بی انتها
ویا حکایت بالش خیس در پی جاری شدن اشک های شبانه...
و حتی گاهی هم هر چقدر که غرور داشته باشی،
میان حجم نگاه ها که بغضت بگیرد،
سر بر می گردانی، سکوت می کنی
و لمس اشک هایی که نمی خواهی آشکار گردد...
ﻧﻪ ﺣﻮﺻﻠـــﻪ ﯼ ﺩﻭﺳـــﺖ ﺩﺍﺷﺘــﻦ ﺩﺍﺭﻡ
ﻧﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫـــــــﻢ ﮐﺴـﯽ ﺩﻭﺳﺘــﻢ ﺩﺍﺷﺘـﻪ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﺳـــــَــــﺮﺩﻡ …
ﻣﺜـﻞ ﺩﯼ , ﻣﺜـﻞ ﺑﻬﻤـــﻦ , ﻣﺜـﻞ ﺍﺳﻔﻨــــــﺪ
ﻣﺜـﻞ ﺯﻣﺴﺘــــﺎﻥ
ﺍﺣﺴــــــﺎﺳـﻢ ﯾـﺦ ﺯﺩﻩ
ﺁﺭﺯﻭﻫـــﺎﯾـﻢ ﻗﻨﺪﯾــــﻞ ﺑﺴﺘــﻪ
ﺍﻣﯿــــــﺪﻡ ﺯﯾــﺮ ﺑﻬﻤــﻦ ِ ﺳــﺮﺩ ِ ﺍﺣﺴــﺎﺳﺎﺗﻢ ﺩﻓــــــــﻦ ﺷـﺪﻩ ….
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﻣـــــدنی ﺩﻝ ﺧﻮﺷــﻢ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘـــــنی ﻏﻤﮕﯿــﻦ
ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﭘــُﺮ ﺍﺯ ﺳﮑـــــــــﻮﺗـﻢ
|
دلـ♥ـم خـیـلــی بــیــشــتــر از حـجـمــش پـــُر اســت ؛
پــُـر از جــایِ خــالـیِ ♥تـــو♥
پــُـر از دلـ♥ـتــنـگی بـرای نگــاهِ تـــو
پــُـر از خــاطـراتِ قــدم زدن
در کـوچــه پــس کــوچـه هـــای شــهـر بـا تــ♥ـــو
پــُـر از حــس پــرواز
پــُـر از تــــــــ♥ـــــــــو ♥
|
||




