دستهایم همچنان بر سرم !
با کدامین نگاه دردم را به تو بفهمانم؟
با کدامین زبان حرفم را
به تو حالی کنم؟
با کدامین دلیل غرور
ازهم پاشیده هام را به تو ثابت کنم؟
با کدامین فریاد عقده های دلم را خالی کنم؟
دلی که می سوزد وهیچ کس نمی فهمدش!
دلم همچنان به ... تو!
چشمهایم هنوز اشکبار تو!
و قلبم هنوز شکسته تر از همیشه..
وامیدوار به فرداها...
مــــن به این مهــــر سکوتـــــ
مــــن به این تاریکــــی
مــــن به مــــا
مـــن به فرسودگــــی ذهـــن خـــودم معترضــــم!!!
که چــــــــرا ...
شــوق آغــــاز مــــرا
و منــــی چون مــــن را
ز خــــودم دزدیدنــد !
به کجــــا بر گــــردم ؟
حق برگشتـــن را ز تنــــم دزدیدنــــد ...
سفـــر آیینــــه هــــم رنگـــی نیستــــــ
خوابـــــ رنگیــــن مــــرا دزدیدنــــد ...
بنویس
بنویس و هراس مدار
از آن که غلط میافتد
بنویس و
پاک کن
همچون خدا که هزاران سال است
مینویسد و پاک میکند
و ما هنوز ماندهایم
در انتظار پاک شدن
و بر خود میلرزیم
حرف های نگفته زیاد است...ولی به نقطه اکتفا میکنم...
دلم گرفته ازین روزای تکراری ...
ازین زندگی مزخرف...
از این ثانیه های تکراری...
ازین ادمای سنگی که هر روز میبینم...
ازین تنهایی...
ازین پاییز...
ازین بارون اومدنای بی هوا...
دلم شده مث موهام انگار هفته هاس شونه نکردم ...
آشفته ...آشفته...آشفته...
الان تنهای تنهام...
نه سنگینم نه سبک...
بی وزن بی وزن...
مثل پر مث شمع خاموش شده
دیگه حتی نمی تونم گریه کنم
شدم یه آدم بی احساس که از کنار همه چی حتی زندگیم میگذرم
خدا چرا؟انگاری من بمیرم خیلی بهتره ...چرا کاری نمیکنی...چرا ساکت اون بالا نشستی فقد نگا میکنی
خیلی دلم گرفته خدا ...از ادمات ...
از تنهایام...ازین دردسرا ک برام پیش اومده...
بخدا خدا کم اوردم دیگه نمیتونم بکشم احساس میکنم به اخر خط رسیدم ...
تمومش کن خدا دیگه طاقت ندارم...
سلام خوبین خوشین سلامتین؟؟؟؟؟
واااایییییییی خدااااااااا چقد دلم واسه
وبلاگم تنگ شده بودم
الانم وقت ندارم باس برم باییییییی

چه لحظه هایی که در زندگی تو را گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی
چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی
چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی
چه روزهایی که سرم تو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من است
خدایا
وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه
وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت
خدایا
تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ،
وقتی قلبم تپید تو همه عظمت
وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن
وقتی بهم بخشیدی و
و وقتی به ازای نداشته ها
خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون...
خدایا به خاطر سه چیز سپاسگذارم:
داده هایت...
نداده هایت...
گرفته هایت...
***
خدا جونم ازت ممنونم
کمی به دلم رجوع میکنم
تا از غبار زمانه اش بکاهم...
امروز با دیروز متفاوت است
امروز حسی دیگر درونم را نوازش میدهد...
حسی سرشار زندگی
یه حس قوی آمیخته با احساس...
هیچ جوری نمیخوام این حس رو از دست بدم
میخوام با تمام قوا در ذهنم ثبتش کنم
تا ترس از فراموشیش نداشته باشم...
خدای خوبم
شکرت با بت این این احساس قوی و زنده
که اشک را بر گونه هایم جاری میکند
و دلم را جلا می بخشد...
میخواهم نو باشم
تازه و جاری
میخواهم همان باشم که درونم میگوید
همانکه دلم میخواهد
و تو تایید میکنی...
میخواهم به راهم ادامه بدهم
راهی که گرچه برایم مبنای امروزی را نداشت
اما اینک به درکش رسیده ام...
شکرت که راه را نشانم دادی
میدانم دشوار است پیموندن این راه به تنهایی
ولی به من زندگی می بخشد
آنگاه که حس میکنم تو با من هستی...
تا دیروز می پنداشتم همانها که میدانم بس است
ولی اکنون اقرار میکنم
هیچ نمیدانم و باید هاییست که بدانم...
خدایا نمیخواهم لفظ قلم حرف بزنم
ولی واژه ها اینطوری به من کمک میکنند
تو به من کمک کن
تا ترکیب درست واژه ها را بیابم
همانگونه که شایسته ی توصیف توست...
از اینکه تو میخوانمت شرم دارم
ولی
چون احساس نزدیکی میکنم با تو
پس جسارت کلامم را ببخش...
آه مهربانم
هرگاه به وجودت فکر میکنم
تمام افکارم به هم میریزد
و فقط تو هستی که به ذهنم معنا می بخشد
فقط تو در واژه هایم مفهوم می یابد
باشد که بتوانم آنگونه به زبان قلمم برانم واژه ها را
که تو میخواهی و رضایت توست
نه آنگونه که طبع دیگران تا کنون مرا به نوشتن وامیداشت
که من دیگر از برای دیگران نخواهم نوشت
که خواست تو در جاری شدن لغت
تشنگی من را رفع میکند
اما خواست غیر جز بر تشنگی ام نمی افزود...
خدای خوبم
شکرت که افکارم را به روز کردی
و من را به زیستنی متفاوت دعوت نمودی
همین ماه مبارک را به سان آغازی متفاوت می بینم
و تلاش میکنم در این راه برگزیده شوم...
ومیدانم
در این راه همچنان محتاج عنایت و لطف تو هستم
نمیگویم تنهایم نگذار
ای بینهایت محبوب
که میدانم تنهایم نگذاشته ای و نخواهی گذاشت
ممنونم خدا ی خوبم
می بوسمت
براي مرگ هم عجله دارم كه شايد مرحمي بردل پاره پاره ام شود

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی میشنوی، روی تو را
کاشکی میدیدم.
شانه بالازدنت را،
-بی قید -
و تکان دادن دستت که،
- مهم نیست زیاد -
و تکان دادن سر را که
-عجیب! عاقبت مرد؟
-افسوس!
کاشکی میدیدم.
من با خود می گویم
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟؟؟
زير باران غزلي خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم ؟!
آنقدر غرق جنون بود که پَرپَر شد و رفت
روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
او کسي بود که از غرق شدن مي ترسيد
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
عاشقی ساده که يک روز کبوتر شد و رفت...

خدا جونم امیدم فقظ به خودته
کمکم کن
ان شاالله همون رشته خودم که دوست دارم قبول میشم
خداوندا ...
خداوندا تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم
مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را
مبادا گم کنم اهداف زیبا را
مبادا جا بمانم از قطار موهبتهایت
مرا تنها تو نگذاری
که من تنهاترین تنهام؛ انسانم