ای که روز و شب را از من گرفتی
چون سکوت خلوتم دیدی به جانم رخنه کردی
تو که دین و دلم از من ببردی
چرا دیگر اینهمه عشوه و ناز
بیا و دمی دمساز ِ دل ِ بی کسم باش
که کلید طلسم ِ دلم را
در نگاه آتشینت دیدم ای یار
چو گم گشتم در سیاهی دو چشمات
دلم ازکف برفت و من گشتم آزاد
چقدر ثانیه ها نامردند
گفته بودند که بر می گردند
برنگشتند
و پس از رفتنشان
بی جهت عقربه ها می گردند
آه این ثانیه های نامرد
چه بلایی به سرم آوردند
نه به چشمم افقی
بخشیدند نه ز بغضم
گره ای وا کردند
از چه رو سبز بنامم
به دروغ لحظه هایی
که یکایک زردند
لحظه ها همهمه هایی
موهوم لحظه ها فاصله هایی
سردند آه بگذار ز پیشم
بروند لحظه هایی که
یکایک دردند

گرمی بسان آفتاب ؛ خاکت مرغوب و طلا
کشتی عشق می بری به شهر ما ای ناخدا !!!
گویی که شهد عسلت شیرین این زمین شده
خورشید رنگی دلت به رنگ مه جبین شده
از زلفک پرچین تو بوی عشق در دست باد
از اسم نازنین تو کمبرها آمد به یاد
ای سرزمین مادرییم از دشت ریحانم بگو !
از یاران آن شهید از آن سلیمانم بگو !
از مادری چون مه پری که مادری کردن به ما
از شیرزنی چون گلپری که مارها کشتن به پا
صیاد هر زمانه ای نومید ز صید دُر تو
دردانه ی خاک بلوچ، هیچ وقت ناامید نشو
دیدی که باز با دشنه ها خواستن بربادت کنند
در نقش آن پیرزنان شیرین و فرهادت کنند
بی خبر از زمانه اند همسایگان بی وفا
از پشت حنحر می زنند آن دوستان آشنا
تندی نکن بر خانه ام ؛ آتش مزن کاشانه ام
رشادتها دارم به دل از تاریخ زمانه ام ...
بوسه به خاکت می زنم ای که همیشه جاودان
فدای تو باشد تنم ای افتخار مکران ...
|
|
||
کجایی وجود من . . . ؟
کجایی که دنیایم در اندک
خاطراتمان تمام گذشت . . . ؟
کجایی که یاد نگاه های گوشه چشمت ،
چه دماری از روزگار لحظه های بی تو بودنم در اورده . . .
کجایی که ببینی تمام یقین دوست داشتنت
حال شکیست در نا خداگاه انکارم . . .
کجایی که بدانی در ان لحظه های بی وفایی هایم
چه به عشقت میبالیدم و
واژه ی نخواستن را نا خواسته
در وجودت فریاد میزدم . . .
کجایی که دوباره مرا
ندای دوستت دارم دهی و
وعده ی همشانه بودنمان را در زیر باران بدهی
تا اتش رسیدن را در احساسم بی اندازی . . .
کجایی که دوباره مرا وعده ی شانه های عاشقت
را برای به دوش کشیدن رسوایی با هم بودنمان دهی . . .
کجایی که ببینی بی تو رسوای با تو بودن
در حریم بی رحم تنهایی گشته ام . . .
کجایی جانان من که تنهایی ام
همه دنیاییست برای با یاد تو بودن و
زیر باران اشکانم شانه به شانه تو بودن و
در زیر لطف اندک خاطره هایمان خوش بودن است . . .
کجای که وجودم هر دم در سایه
یادم بر سرت داد میکشد که
: ""وای که چه بیرحمانه زیبایی""
کجایی . . . ؟ کجایی . . . ؟ کجایی . . .؟
میخوام شروع کنم ...
دوباره ...
شدم عین ادما ...
بیداری و سر خوشی و خنده و خواب ...
دلم پره
از غمایی که اخر شبا بهشون میرسم
و خنده های روزمو چوب میکنم سرشون
و پلکامو میبندم و خوابــ... .
میخوام دوباره برسم به گریه هام ... به غمام ...
روزا اخم باشم و شبا اشک...
این روزا زیاد میخندم
و اصلا خوب نیس ...
به خیلیا اهمیت میدم
و اصلا خوب نیس ...
این روزا ا دنیام خواسته دارم
و اصلا خوب نیس ...
میخوام دوباره سیـــــــــــاه باشم ...
سرد باشم و سنگ...
به یادت ...
سلام...
دوباره اومدم...
با خستگی هام...
با دلتنگی هام...
با بغضی که تو گلومه...
اومدم که بنویسم...
بنویسم و بنویسم برای کسی که هنوز هم فراموشش نکردم...

با اینکه میدونم دوسم نداری...
با اینکه میدونم بهم فکر نمیکنی...
با اینکه میدونم بودن یا نبودنم برات فرقی نداره...
با اینکه میدونم با یکی دیگه هستی...
با اینکه هزار تا چیز دیگه رو هم میدونم...
اما هنوزم عاشقتم...
هنوز دیوانه وار دوست دارم...
هنوز هر شب به یاد تو میخوابم...
هنوز از عاشقی پشیمون نشدم...
هنوز...
ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ﯾﺎ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽ؟
ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤﺖ؛
ﭼﻮﻥ ﻣﻔﯿﺪﯼ
ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤﺖ؛
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﻣﻔﯿﺪ ﻧﺒﺎﺷﯽ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﮔﺮﺍﻥﻗﯿﻤﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰﻡ
ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﺴﺎﺕ ﻣﻬﻢ، ﻭﺍﺑﺴﺘﻪﺍﻡ ..
ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺟﻌﺒﻪﯼ ﺁﺑﺮﻧﮓ ﺑﯽﺧﺎﺻﯿﺘﯽ
ﮐﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻮﺩﮐﯿﻢ ﺍﺳﺖ
ﺩﻟﺒﺴﺘﻪﺍﻡ..ﻣﻦ ﺑﻪ ﻣﯿﺰی ﮐﻪ
ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﭘﺸﺖ ﺁﻥ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﻢ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪﺍﻡ..
ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮔﻠﺪﺍﻥ ﮐﻮﭼﮏ ﮐﺎﮐﺘﻮﺳﯽ
ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪﺍﻡ، ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ...
ﻣﻦ ﺑﻪ ﮐﺘﺎﺑﻬﺎﯼ ﻣﺪﯾﺮﯾﺘﯽ
ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪﺍﻡ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪﺍﻡ..
ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﮐﺘﺎﺏﻫﺎﯼ شاملوی ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰﻡ ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ
ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽﻫﺎ ﺭﺍ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ
ﻭ ﻭﺍﻟﺪﯾﻦ ﻣﯽﺁﻣﻮﺯﻧﺪ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ،
ﺍﻣﺎ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽﻫﺎ ﺍﻧﻌﮑﺎﺱ ﺧﻮﺩ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ...
به کسی که دوستش داری دلبسته باش نه وابسته.....

خـבایا ؟
کَمے بیـآ جلـوتَـر..
مےخـوآهَـم دَر ِ گوشَت چیزے بـگویَـم
ایـלּ یکـــ اعتراف است ...
مـ َــ ــ ـלּ بے او دَوآم نـِمے آورم
حَتے تــآ صـُبح ِ فـَـردآ ...!

شاید صحبت های من با خــدا به درازا کشید...
.
بهر حال دلخوری ها کم نیست از بندگانش...
.
همان هایی که بی اجازه وارد شدند...
.
خودخواهانه قضاوت کردند...
.
بی مقدمه شکستند...
.
و
.
