یه حالی دارم که با هیچی تو دنیا عوضش نمی کنم...
یه حال خوب..نه !!! خوب کافی نیست واسش.
یه حال عالی...
اینم کافی نیست...نمیدونم...
حس خوبیه آدم زندگیش هدف دار بشه...
درس بخونه...
سر کارم بره...
مستقل باشه...
خونوادشم کنارش باشن...
خدایا شکرت...خیلی مخلصم 
امشب
دیوانگیم بالا زده..
نه سکوت نه موسیقی..
نه هیچ چیز و هیچ چیز دیگر…
این دیوانگی را تسکین نمیدهد.. جز عطر تنت لعنتی….
خداجونم بهم صبر بده بتونم باخودم با قلب شکستم کنار بیام
1395/2/19هیچ وقت ی همچین روز مزخرفیو یادم نمیره....
این روزها سیگار بیشتر می چسبد انگار...
فکر می کنم هوا سرد که می شود اینجور است.
یک نخ ماربوروی فیلتر پلاس در یک کافه ی تاریک ،
اواسط پاییز ، در هوای نیمه سرد
با نم نم بارون در خیابان های خیس ...
اما من همان هستم که بودم
.خودم را در آیینه نگاه نکردم تا ببینم از آن زمستان تا این زمستان چقدر عوض شدم ...
باز بهم ريختم
باز داغونم
باز از زمين و زمان دلگيرم
باز دلم آشوبه
باز افكارم مغشوشه
باز بياعتمادي در من رخنه كرده
باز بيتابم
باز كلافم
باز قلبم تند تند ميزنه
باز نگران آيندم
و باز و باز.....
ديگه چيبگم ، نميدونم!
كاشكي ميشد به هيچي فكر نكرد
دوست داشتم بخوابم و بيدارشم ببينم اين دلواپسيها تمام شده
.
اما نميشه اين يه آرزوي محاله![]()
ناآرومم اصلا خودمم نميدونم چي ميخوام يا شايدم ميدونم اما
بهش نميرسم .
ميدونم بايد صبر كنم و به خداجونم توكل كنم اما انگار ضعيفتر از اين حرفام،
هميشه خودم و قوي ميديدم ولي الان ديگه بريدم ...
خدايا ميدونم برات بنده بدي هستم كه اينقدر توكلم كمه و بهم ميريزم
اما تو كه خوب و مهربوني به بزرگي خودت ببخش و كمكم كن
.
ميشه دلم وابشه
دنيا برام شاد بشه
ميشه سختي تموم شه
دنيا برام قشنگ شه
ميشه حالم خوب بشه
زندگي شيرين بشه
ميشه آشوب نباشم
يه دنيا شادي باشم
ميشه داغون نباشم
هميشه آروم باشم
گاهی برخی مسائل هیچگاه دست از سرت برنمی دارند ...
گاهی هر کاری می کنی باز یک چیزی دلت را می لرزاند
که دیگر دوست نداری بلرزد ...
گاهی باید تصمیم هایی بگیری که خیلی سخته ...
گاهی باید انتخابهایی بکنی که
هرچند مطمئنی درسته اما می ترسی...
گاهی یک موضوع را به وضوح می فهمی و
از آن مطمئنی اما با هزار بهانه می خواهی انکارش کنی ...
و
به دنبال راه فراری هستی که آن را باور نکنی
آنگاه است که لطمه خوردنها ... ضربه خوردنها شروع می شود ...
کاش انقدر قوی باشیم که به
موقع با کنار گذاشتن ترسهایمان و
انتخاب سختترین راهها جلوی لطمه روحی و
ضربه عاطفی را بگیریم
یه موقع هایی هم هست...که باید بشینی خوب فکر کنی..
به این که کیا اومدن تو زندگیت و به چه قیمتی اومدن !
به این که یه سِری آدما می یان،که فقط تو لحظه قشنگن
وقتی باهاشون پیش می ری تازه می فهمی دنیاتون با هم متفاوتِ
گره ی کار میدونی کجاست؟
میدونی چرا اینطوری میشه؟
از اونجاست که:
تکلیفت با خودت که هیچ !!نمیدونی با خودت چند چندی
هرکی به نوع خودش زندگی میکنه و زیباس ...هرکی به نوع خودش محترم..
اما همه برایِ هم ساخته نشدن که ، شدن !!؟؟
از اول هیچکی زشت نیست همه اول یه رابطه زیبا به نظر میان
این دستِ تو که بفهمی کی واقعا زیباس...
کی فقط حرف زیبایی هارو میزنه...
این خودمونیم که انتخاب می کنیم!
بعضی ها ذاتشون آرامش ِ فکر کردن بهشون آرومت میکنه ،
حتی از دور..
حتی نگاه کردنشون آرامش ِ.
فکر بکنی می بینی بعضی آدما میان و میرن
اصلا اومدن که بــِرن
امــــا
بعضی ها هم هستن که بوی موندگاری میدن
که این مسیرو باهات تا تهِ تهِ ِتهش میان
اینا بوی ِ ناب آدمیت میدن
اگه از همون اول فکر کنیم ،بدونیم کجای کاریم
هر کسی واسه چی اومده ؛ کجای زندگیمونه ،که هدفش چیه،
مسافر ِیا که موندگار ...
اینطوری
نه از رفتنِ کسی خرده میگریم
نه از رفتارِ کسی آزرده خاطر....

همه چیز را یاد گرفته ام !
خداوندا ، در این آخرین روزهای سال
دل مردمان این سرزمین را چنان در جویبار زلال رحمتت شستشو ده
که هر کجا تردیدی هست ایمان
هر کجا زخمی هست مرهم
هر کجا نومیدی هست امید
و هر کجا نفرتی هست عشق جای آنرا فرا گیرد ، آمین . . .
نوروز 1395 بر شما مبارک
شاید نامش باشد فرسایش...
آن چیزی که کم کم انسان را فرا می گیرد
و فکر و روح آدمی را زخمی می کند
و انسان را برای ادامه ...
به جای آنکه انگیزه باشد. ...
غل می شود و زنجیری می شود آویزان ...
تا به جای آنکه هدف ها،
انگیزه پرواز باشند ،
خستگی حاصل می کنند
و سنگینیی می شوند افزون بر جان آدمی،
و فرسوده می کنند تک تک سلول هایی که
از حضور در تنی غرورآفرین افتخار می کردند...
انگاه که انگیزه ی تو از حجم یک عمل کمتر است ...
آن زمان که انرژی تو برای اتمام یک کار دیگر یاری نمی کند
و فاصله زمانی ی بین هدف گزاری
تا رسیدن به هدف بیش از ظرفیت مورد انتظار تو باشد...
باور کن اگر روح ،
فکر ،
سخن ،
احساسات و حتی استعداد های آدمی هرس نشوند....
هیچ وقت به بار نمی نمینشینند....
درد من هم از همان زمانی آغاز شد
که حرف های شور دلم بر پیکره روحم شاخه کرد
و به تغذیه نشست...
از همان وقتی که افکار و احساساتم در اعماق چاه خویشتن جا ماند
و کسی نبود که دَلوی پایین بیندازد
و آبی بردارد تا آبی سرشارتر در چاه وجودم جاری شود...
کم کم لجن گرفت ...
کم کم خشک شد ...
و کجا توان عمیق اندیشیدن...
تا دوباره به آب رسیدن
درد من از همان موقع آغاز شد
که "تحمل خویشتن"م کاهش یافت... "خویشتن" تحمل می خواهد ...
می گویی نه؟...
امتحان کن....
تنها بودن هایمان با خویشتنمان بیشتر
از چندین دقیقه به طول نمی انجامد...
دوباره نا خودآگاه همان بساط کامپیوتر است
و چک میل های الکی و وبگردی
و تلویزیون و تلفن و هزار
تا چیز دیگه که بتونی نگاهت رو
از چشمان حضور خویشتنت به سمت و سوی دیگر بیندازی...
کجاست اون خلوت های دل انگیز...
کجاست اون کتاب خواندن ها...
کجاست فکر کردن ها...
همان که تحمل خویشتنمان کم شد...
جسارت قرار گیری در برابر خدا نیز کم شد ...
و همین طور همه چیز کم شد...
گسترش روحمان ...
فکرمان...
دلمان و از همه عزیزتر سادگیمان ...