برای او............مینویسم.
ارام تر از خواب درختان
امشب که سقف اتاقم بر سرم سنگینی میکند مانده ام از چه بنویسم ؟؟؟
از آنهای که دیروز با من بودند وامروز رفتند؟؟؟
یا از تو که همیشه حرف های مرا میخوانی ؟؟
ازچه بنویسم...؟
از زمین یا از زمان ؟؟یا از یک نگاه مهربان ؟؟
یا از چتری که هر گز زیر ان نایستادم؟؟؟
یا از خاطراتی که باتو در باران خیس شد؟؟
یا از غزل های که هیچ وقت سروده نشد؟؟؟
از چه بنویسم...؟
از ترانه ای که هرگز برات نخواندم یا از نامه ای که هیچ وقت به سویت نفرستادم ؟
یا از بدرودی که هیچ وقت بر زبان نیاوردیم؟؟؟
یا از دلی که سوت کور است یا اسمانی که درحال عبور است؟؟؟
از چه بنویسم...؟
من عاشق خیابانی هستم که قسمت نشد در ان قدم بزنیم...
من دلبسته ی درختانی هستم که فرصت نشد اسممان را روی آن حک کنیم...
من منتظر پنجره ای هستم که عطر تورادوباره به من نشان دهد .....
من دیوانه ی ساقه های یک پرسیاوشم که اولین بار در خواب سپید تو روید ای عشق ناگذیر......
اگر قرار باشد بتویسم باید درهمه ی سطر سطر دفترم حضور داشته باشی. نفس های تو میتواند برگ برگ دفترم را از پاییز پاک کند....
من بی قرار حرف های ناب توام حرف های که هزاران سال دیگر هم در یک پاییز ضهر افتابی خواهی گفت....
من از اولین روز دیدنت چشم به راه نگاه جذاب توام ...کی مرا میبینی؟؟؟؟؟؟؟
یـــــک لیــــوان بغـــــض
و یـــک مشــت قرص خواب آور...!!!
دلــــم که مرده است...
بگذار این چشــــمــها را هم خـــواب کنم....!!!
خـــســــــته امـــــ...
از بس دیـــدمش و مـــرا ندیــــد
از بس خـــواستمش و مــــرا نخواست...!!!
از بـــــــس که...

حرف دلم...............
برای خودم مردی شده ام
بی صدا گریه میکنم این روزها
در سکوتی سخت...........................
اما قلبم هنوز دخترانه میزند
من مرده ام در دنیا
ذهنم آشفته
خواب هایم پریشان
خنده هایم مصنوعی
دردودل هایم با دیوار وبلاگ
میزان همدردی هاهم در حد کامنت
وتکرار پشت تکرار
خودم
چه عاشقانه است این روزهای ابری
چه عاشقانه است قدم زدن زیر باران غم تنهایی
چه عاشقانه است شکفتن گلهای اقاقیا
چه عاشقانه است قدم زدن در سر زمین عشق
و من
چه عاشقانه زیستن را دوست دارم
عاشقانه لا لایی گفتن را دوست دارم
عاشقانه سرودن را دوست دارم
عاشقانه نوشتن را دوست دارم
عاشقانه اشک ریختن را...
دفتر عاشقانه ی من پر از کلمات زیبا در نثار
بهترین و عاشقانه ترین کسانم...
و من
عاشقانه می گریم...
عاشقانه می خندم...
عاشقانه می نویسم...
و در سکوت تنهایی عاشقانه می میرم...
اما . . .
من جلوی دهانش را میگیرم
وقتی میدانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد!!!!
این روزها من . . .
خدای سکوت شده ام
خفقان گرفته ام
آرزوی خیلی ها بودم اما اسیر قدر نشناسی یک نفر شدم . . .!!!!!!!!!!!!
با من از عشق بگو
بیا فراموش کنیم تلخی ها را
بیا چشم ببندیم بر این روزهای اضطراب و تشویش
بیا پشت کنیم به دنیا و بدی هایش
بیا فراموش کنیم آدم ها و حرف هایشان را ندیده بگیریم
نگاه های کنجکاوشان را این زندگی
چشم به هم زدنیست
کوتاه تر از آنچه که فکرش را بکنی
آنقدر کوتاه
که اگر تک تک ثانیه ها و دقایقش را نیز با هم باشیم باز هم کم است
چشم از دنیا و آدم هایش بگیر
چشم بدوز در چشمانم
بیا به با هم بودن فکر کنیم
کشف کنیم چگونه شاد تر بودن را
این ثانیه های در گذر
و این زمان اندک را
صرف هیچ چیزی جز شادی نباید کرد….
یه صفحه سفید،
به همراه یک قلم
این بار حرف ،حرف نگفته ست
یک حرف تازه نه از تو …
هی فکر می کنم
هی با قلم به کاغذ سیخ می زنم اما دیگر تمام صفحه ها معتاد نامت اند
انگار این قلم جز با حضور نام تو فرمان نمی برد
در تمام صفحه های دفتر شعرم
در گوشه های خالی قلبم
در لحظه های تلخ سکوتم
و
فکرهام چیزی به جز تو نیست
که تکرار می شود
مثل درخت در دل من ریشه کرده ای
خوبم …!
باور کنید …؛
اشک ها را ریخته ام …
غصه ها را خورده ام …؛
نبودن ها را شمرده ام …؛
این روزها که می گذرد …
خالی ام …؛
خالی ام از خشم، دلتنگی، نفرت …؛
و حتی از عشق …!
خالی ام از احساس …
اشکشو در نیار با اشکاش از چشماش میوفتی
ازش فاصله نگیر اگه سرد شه دیگه درست نمیشه
باهاش قهر نکن بی تو بودن رو یاد میگیره
تهدیدش نکن دعواش نکن
میره پشته یکی دیگه قایم میشه!
اون آدم پناهش میشه
اگه دوستش داری ... همونجوری که هست دوستش داشته باش،
سعی نکن عوضش کنی
اگه دوستش داری ... اشتباهاتشو به روش نیار ...
آدم جایز و الخطاست
اگه دوستش داری ... تو اوج بدی ها
و تلخی ها و سختی ها ... از آغوشت بیرونش نکن ...
بذار یاد بگیره دنیاش و زندگیش همون آغوشیه که توشه ...
نذار بره جای دیگه ازدست تو گریه کنه
اوموقعست که دیگه تو، توي قلبش جایی نداری ...!
