سلام سلام خوبین ؟؟خوشین؟؟سلامتین؟دماغاچاقه؟ خندهبوسهزبان درازی 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چه خبرا؟؟چکارا میکنین؟ ناپیدایین؟؟؟چشمک

من خوبم، خیلی خیلی خوشم،خجالتی

در سلامتی کامل به سر میبرم،خجالتی

دماغمم خیلی چاق شده خجالتی

قربون مماغم برم من خخخخخخخخخخندهبی تقصیر

خبر خبره سلامتی و یه خبر خوب دیگه هم دارم ولی نمیگم بهتون زبان درازی

.

.

.

.

.

.

بگووووووو

.

.

.

بگووووو.

.

.

.

باش بابا میگم آراملبخند

.

امروز رفتم مدرسه نمراتمو دیدمآرام

خیلی عالی بودن انتظارشو نداشتم  لبخند

خب شما امتحاناتو چکار کردین؟؟؟پول در دهانآرام

اوه متعجباوه متعجباوه متعجب

امتحاناتو وللش کنکورو بچسبین اونو چکار کردین ؟؟ چشمک

ولی خودمونیم امسال چه سخت سوالات طرح شده بودن ؟مگه نه؟مهر شده

من که کنکورو زیاد خوب ندادم  ولی به خدا امید دارم  لبخند

ایشاالله همه مون قبولیم همون رشته ای که میخواییملبخند

حالا باید من بشینم واس کنکور فنی حرفه ای بخونم

شما خیالتون راحت شد از درس

و مشقی برین خوش باشین ولی کوفتتون

بشه مردد

من گریبوک نشستم درس میخونم

مرددمردد

 خب من رشته کامپیوترو ثبت نام کردم  ولی یه مشکلی دارم  گریه

چون کاردانش بودم  کتابامون با فنی حرفه ایا فرق داشتن

الانم باید در به در دنبال کتابا باشم

کسیو هم نمیشناسم کتاباشو بگیرماخماخمگریهگریهگریه

دعا کنین کتاب گیر بیارممردداخم

.

.

خب من برم دنبال کتاب

.

.

راستی راستی  فرا رسیدن ماه مبارک رمضانو بهتون تبریک میگم .....

ئه به منم تبریک گفتین فداتون مرسیبوسهبوسه

خب دیگه برم زیاد وراجی کردمزبان درازیخنده

همتون به خدا میسپارم

تا سلامی دوباره خدا یار و نگه دارتان

خداااااحافظ

 

 



تاريخ : سه‌شنبه 26 خرداد 1394 ا 22:17 نويسنده : asmai76 ا ارسال نظر(0)

سلام

خوبین خوشین؟چ خبرا؟خنده

ممنون از نظراتون کلی خوشحالم کردین

"طرح شرمنده کردن بعضی از دوستان"البته بعضیها""فریاد

ببخش نمیتونم زود به زود بیام اپ کنم  ...

جمعه هم که کنکوره زیاد سرم تو کتاب نبوده شبا که

از ترسش خوابم نمیبره

گفتم این یه هفته اخریو بشینم بخونم یه

رشته ای قبول شم که جلو ملت آبروم نره

"نمیرم که هر رشته ای"زبان درازی

  از کامپیوتر اومدم تجربی به

امید رشته مامایی هر جوری مونده میرم مامایی "ان شاءالله"آرام

از شما هم انتظار دارم واسم دعا کنید قربونتون

کم اومدنمو جبران میکنم ....

پس پیش به سوی موفقیت

خداحافظبوسه

 



تاريخ : شنبه 16 خرداد 1394 ا 15:00 نويسنده : asmai76 ا ارسال نظر(0)

عاشق یکی شدم ک نبایدمیشدم....

یکی ک بالا برم پایین بیام ،

مال من نمیشه....

نه این ک خدا نخوادا...

نه.. خودش نخواست ک بشه...

عاشق کسی شدم ک شاید

باهاش زیر بارون قدم نزدم....

واسم شعرای عاشقونه نخونده...

بهم نگفته تو دنیای منی.،

بدون تو میمیرم....

مثل فیلما داد نزده ک دیووونه...

من عاشقتم....

ولی خوب تونست بدون

همه این چیزا عاشقم کنه......

عاشق یکی شدم ک دیگه باید

با رویاش بسازم .....

این بار از سرنوشت گله ندارم...

تقصیر اون که نیست...

من اشتباهی عاشق شدم...

عاشق کسی شدم ک میدونم اونم

شاید به فکرم باشه ......

ولی فکر ک چیزی نیست...

مهم دله ک نخواست با من باشه...

عاشق یکی شدم ک الان

دلم بد هواشو کرده...

اینجاست ک

باور دارم

" آشق" باید با " آ "

باکلاه نوشته بشه ....

چون همیشه سرش کلاه میره....

ولی با همه این حرفا بازم

دوسش دارم ولی

"بی هدف"...



تاريخ : دوشنبه 11 خرداد 1394 ا 18:46 نويسنده : asmai76 ا ارسال نظر(0)

ببین خیلی حرف تلخ توی دله پُرمه فقط یه

همراه دارم اونم تلفنمه که اونم به امید

این بود که تورو بشنوم الان داری میگی ضربه

رو به غرورش زدم، آره زدی خیلی بدم زدی

دمت گرم ایول، راستی الان کجایی نکنه سرت

گرمه هیکلو لباسته که حالا اون خوشش بیاد

ازم نشنیده بگیر ولی اون دورش زیاده امثال

تو، من میخواستم تورو جلو همه سربلند کنم

تو کاری کردی نمیتونم سر بلند کنم نمیخواستم

واسه غریبه ها بذارم حرف، بگو چی بگم بهشون

بگم چه راحت رفت؟ بعضی وقتا خیره میشم به

گوشه ی اتاقو به خودم میام میبینم که سه

ساعت رفت، تا اون صحنه دردناک که شنیدم

از تو با اون غریبه ی نامرد بی تعصب،

چطور تونستی که با اون غریبه تبانی کنی

آخه چطور تونستی که منو روانی کنی چطور

این گناهو توی خودت هضم کردی لعنتی تو

حتی دست اونم لمس کردی دیگه نیست اونکه

همه جوره وایسته پات اون که براش مهم بود

تموم خواسته هات هه … نیست اونی که روراسته

بات دیگه نیست اونکه جون میگرفت با صدات

دیگه نیست اون که وایسته پات اون که براش

مهم بود تموم خواسته هات اون که عمل میکرد

به هر حرفی که میزد... نه … من دیگه نیستم...

حاضر نبودم که از کسی نظر بگیرم فک میکردم

که میخوان تورو ازم بگیرن همه رهام کردنو

گفتن خودت به وقتش بفهم اون بهت خیانت کرده

تنم خیس شد از عرقه سرد عجب سرنوشی خدا

برام ورقه زد این همه وفادار بودم آخرم به

این شکل رفتی باورم نمیشه، حدس میزدم که

حرفای تو دروغ باشه ولی نمیخواستم یه موقع

روم تو روت وا شه هنوز پشت شیشه خیره ام به

افق های دور سهم من از روزگار فقط غروباشه

باشه من از این شهر دراند دشت بی رحم میرم

از آدمای بی رحمو بی درک سیرم تو میخواستی

این دردمو تو دل بذاری دیگه از غریبه داشته

باشم چه انتظاری باشه تو بردی فک نکنی اهل

جبران و یا انتقامم خودم باید دقت میکردم

تو انتخابم نه … من دیگه نیستم



تاريخ : دوشنبه 11 خرداد 1394 ا 18:44 نويسنده : asmai76 ا ارسال نظر(0)

تو خوشبختی...

 

همین بسه برای من



تاريخ : دوشنبه 11 خرداد 1394 ا 18:39 نويسنده : asmai76 ا ارسال نظر(0)

سلام...

 

دوباره اومدم...

با خستگی هام...

با دلتنگی هام...

با بغضی که تو گلومه...

اومدم که بنویسم...

بنویسم و بنویسم برای کسی که

هنوز هم فراموشش نکردم...

با اینکه میدونم دوسم نداری...

با اینکه میدونم بهم فکر نمیکنی...

با اینکه میدونم بودن یا نبودنم

برات فرقی نداره...

با اینکه میدونم با یکی دیگه هستی...

با اینکه هزار تا چیز دیگه رو هم میدونم...

اما هنوزم عاشقتم...

هنوز دیوانه وار دوست دارم...

هنوز هر شب به یاد تو میخوابم...

هنوز از عاشقی پشیمون نشدم...

 هنوز...

من دیوونم؟

شاید...

چون فراموشت نکردم...

چون نمیخوام فراموشت کنم....

چون برام مهم نیست که ازدواج کردی...

چون هنوز مثل گذشته ها دوست دارم...

چون...دیگه دلیل نمیخواد...

معلومه که دیوونم...



تاريخ : دوشنبه 11 خرداد 1394 ا 18:38 نويسنده : asmai76 ا ارسال نظر(0)

 

خدایا این بار بندگانت دلم را آنقدر شکسته اند

که حتی صدا در گلویم شکسته

آه نمی کشم ,فریاد نمی زنم,

 نمی خواهم کسی به فریادم رسد

 سکوت می کنم تا تو به سکوتم رسی



تاريخ : دوشنبه 11 خرداد 1394 ا 18:34 نويسنده : asmai76 ا ارسال نظر(0)

تـ ـ ـ ـو خیـسِ بـارانی

 

 

امّـا مـن ...

 

مـثـل اتـاق زیـر شیـروانی

 

پُــــر از خـاطــره بـارانــم ...



تاريخ : دوشنبه 11 خرداد 1394 ا 18:30 نويسنده : asmai76 ا ارسال نظر(0)

خدا اون روزو نیاره کسی این طوری خورد بشه 

 

ولی من شدم بدجورم خورد شدم

ک دیگه نمیتونم خودمو جمع کنم

 

فکر نمیکردم یجاهای کم بیارم

جوری ک دیگه نتونم ادامه بدم .

من رد رد دادم قفل قفلم



تاريخ : دوشنبه 11 خرداد 1394 ا 18:28 نويسنده : asmai76 ا ارسال نظر(2)

 

 

آنقدر چیزها اتفاق می افتد که

نمی دانم از کدامشان شروع کنم.

احساس می کنم در فیلمی

بازی می کنم با حرکت تند.

 احساس می کنم زمان به سرعت می گذرد.

شاید برای این است که روزها

کوتاه و کوتاهتر می شوند.

 گویی از کنار لحظه ها می گذرم

 این روزها بدون اینکه آنها

را زندگی کرده باشم.

انسانی هستم سرما خورده

با خوشمزه ترین غذا

 که در دهانش عاری از هر

گونه مزه و طعمی است.

همه چیز در ذهنم معلق است.

 در باره همه چیز میتوانم بنویسم

 و لی نمی دانم

 چرا همیشه آنقدر طولش

می دهم که دیر می شود

 و موضوع اهمیتش را از دست می دهد.

آنوقت نوشتن می شود یک لیوان چای سرد

 که دیگر میل نوشیدنش را ندارم.

 حالت آدمی را پیدا می کنم

که دیر سر قرارش رسیده باشد.



تاريخ : دوشنبه 11 خرداد 1394 ا 18:25 نويسنده : asmai76 ا ارسال نظر(0)
.: Weblog Themes By violetSkin :.