ساعت 01:00 شب وسط کلی لوس بازیای عاشقونه

 

و هزار مدل قربون صدقه های از ته دل

 

یه sms بهش میدی با این مضمون

 

"aziizam asheghetam"

 

یک دقیقه بعد ..

 

دو دقیقه یعد......

 

سه دقیقه ....

 

دقیقه ها پشت هم میگذره و تو منتظری

 

اونم بهت بگه "man bishtar"

 

اخه قبل اینکه شبا باهاش حرف نزنی خوابت نمیبره

 

نگران میشی ...

 

بهش زنگ میزنی

 

داغون میشی...

 

خورد میشی ...

 

پیر میشی...

 

قلبت ب درد میاد...

 

دستات به لرزه میوفته....

 

بغض راه نفستو میگیره ...

 

اشک تو چشمات حلقه میزنه

 

فقط با شنیدن این صدا :

 

"مشترک مورد نظر در حال مکالمه است"!!!!!!!!

ﭘﯿـﮏ ﺁﺧــﺮُ ﺳﻨﮕﯿﻦ ریختم

ﻓﻘﻂ ﺳﻼﻣﺘﯽِ ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ

ﺗﻨــﻬﺎﻥ

ﺷﺒـﻬﺎ

ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨـﺪِ ﻫﻨﺪﺯﻓﺮﯼ ﺧﻮﺍﺑﺸﻮﻥ ﻣﯿﺒﺮﻩ ...

ﺳﻼﻣﺘـﯽِ ﻫﻤﻪ ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﻛﻪ

ﻣﺪﺗﻬﺎﺱ ﻛﺴﯽ ﺑﻐﻠﺸﻮﻥ ﻧﻜﺮﺩﻩ ...

ﺳﻼﻣﺘـﯽِ ﺍﻭﻧﺎﻳﯽ ﻛﻪ

ﻣﺪﺗﻬﺎﺱ ﻟﭗ ﻫﺎﯼ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﮔﺎﺯ ﻧﮕﺮﻓﺘﻦ ...

ﻣﻴﺰﻧــﻢ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘـﯽ ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﻛﻪ

ﺍﻳﻨﻘﺪﻩ ﺩﻟﺸﻮﻥ ﻧـﺎﺯﻙ ﺷﺪﻩ ﻛﻪ

ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻣﻴﺮﻥ ﺗﻮ ﻓﻜﺮ

ﭼﺸﺎﺷـﻮﻥ ﭘـُـﺮﺍﺷـﻚ ﻣﻴﺸﻪ !

ﻣﯿﺨـﻮﺍﻡ ﺑﺒﯿﻨــﻢ ﭼﻨﺪ ﻧﻔــﺮ ﺍﻣﺸﺐ

میفهمن پیک اخرم چ فازی داشته...



تاريخ : چهارشنبه 20 اسفند 1393 ا 17:47 نويسنده : asmai76 ا ارسال نظر(0)

بعضی آدمها، توی زندگیت،

مثل یک جفت کفش پاشنه بلند لژ دار هستند.

الکی الکی بالا می کشانندت؛

وقتی ازشان خسته میشوی یا دلت را میزنند!؛

و کنار میگذاریشان، انگار سقوط کرده ای.

جای خالی شان همان اندازه آدم را آزار می دهد که بودنشان!



تاريخ : چهارشنبه 20 اسفند 1393 ا 17:45 نويسنده : asmai76 ا ارسال نظر(0)

جملکس غم نوشت :

سلامتی کسایی که تو خاطرمون “ابدی” هستن

اما تو خاطرشون “عددی” نیستیم

تلخی روزگار اینه که خیلی چیزا رو میشه خواست…….!!

ولی نمیشه داشت……!!!!!

درد داره که همیــــــــــــــــــشه اونـــــــی

که تو خیــــالته بی خیالتـــــــــــــــه. .

ما همیشه یا جای دُرست بودیم در زمان غلط،

یا جای غلط بودیم در زمان دُرست!

و همیشه همین‌گونه همدیگر را از دست داده‌ایم…

مون پلاس پل استر

 

هیچ وقت یکی را با

همه ی ﻭﺟﻮﺩﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪﺑﺎﺵ !

ﯾﮏ ﺗﮑﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ

ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺭﺍ

ﺑﻪ ﺟﺰ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﺪﺍﺭﯼ … “هاراکی موراکامی”

بـزرگ که میشــــوی ؛ غصـه هایت زودتـر

از خـودت قـد می کشــند ، درد هـایت نــیز !

غــافل از آنکه لبخــندهـایت را ،

در آلبــوم کـودکــی ات جــا گــذاشتــی … !!

 

خودت باش!به اعتماد

هیچ شانه ای اشک نریز…

به اعتبار هر اشکی هم شانه نباش!

آدمی به خودی خود نمی افتد،

اگر بیفتد،

از همان سمتی می افتد که تکیه کرده است!!!

میکشم ، میکشی ، می کشد …

هر ۳ میکشیم اما او ناز تورا …

تو دست از من … و من ……..

عههههه ؛ آقا کات !!!

باز فندکم رو جا گذاشتم … ؟

جملکس مثبت اندیشی :

تمام رویاهایت قابل تحقق هستند .

اگر شجاعت دنبال کردنشان را داشته باشی...

ایستادگی کن تا روشن بمانی .

شمع های افتاده خاموش می شوند .

شکایت کردن بی معنی است.

یا عمل کنید یا فراموش.!

وقتی خدا را دیدم که مشکلم را حل میکرد،

من به توانایی او ایمان می آوردم ؛

و وقتی حل نمی کرد...

می فهمیدم او به توانایی من ایمان دارد .

 



تاريخ : چهارشنبه 20 اسفند 1393 ا 17:43 نويسنده : asmai76 ا ارسال نظر(0)

linha2

بودنت حس عجیبی ست که دیدن دارد

ناز چشمانِ قشنگ تو کشیدن دارد

چشم تو ریخته بر هم منِ معمولی را

یک نگاه تو به من، جامه دریدن دارد

رفتم که درین شهر نبینی اثرم را

لب های ترک خورده و چشمان ترم را

حاجت به رها کردنم از کنج قفس نیست

ای قیچی تقدیر مچین بال و پرم را

تنها شدم آن قدر که انگار نه انگار

با آینه آراسته ام دور و برم را

فردا چه طلب می کند آن یار که دیروز

دل برده و امروز طلب کرده سرم را

من ماهی دریایم و دل تنگم از این تُنگ

ای مرگ به تعویق میفکن سفرم را



تاريخ : چهارشنبه 20 اسفند 1393 ا 17:39 نويسنده : asmai76 ا ارسال نظر(0)

اي كاش


مي توانستم باران باشم تا تمام

 

غمهاي دلت را بشويم ...

اي كاش مي توانستم ابر باشم

تا سايه باني از محبت برويت مي گسترانيدم ...

اي كاش مي توانستم اشك باشم

تا هر گاه كه آسمان چشمت

ابري مي شد باريدن مي گرفت ...

اي كاش مي توانستم خنده باشم

تا روي لبانت بنشينم

و غنچه بسته لبانت را بگشايم ...


اي كاش مي توانستم يك پرنده باشم

و پر مي گشودم و تا دور دست ها

در كنار تو پرواز مي كردم ...

و اي كاش سايه بودم تا

نزديك ترين كس به تو مي شدم ...

آري...
اي كاش سايه بودم تا هميشه

و همه جا همراه تو باشم ...!!!!



تاريخ : سه‌شنبه 19 اسفند 1393 ا 21:14 نويسنده : asmai76 ا ارسال نظر(0)

 

 

دختری را با دروغهایت فریب دادی...

قبل از این که بگی چقد احمق بود!!!

زیرلب به خودت بگو چقدر من آ شغالم..!!!



تاريخ : دوشنبه 18 اسفند 1393 ا 10:48 نويسنده : asmai76 ا ارسال نظر(0)

میخواهی


از حالم  باخبر شوی؟

از کجایش برایت

بگویم

ازروز اول که

عاشق لبخندت شدم

از دلواپسیهای


و نگرانیهای همه روزه ام برای نبودنت

 

نخواستنت نداشتنت که جانم را به لبم

می رساند


می خواهی بدانی

رفتن بی صدایت با من چه کرد

تمام نبودنت

تمام نخواستنت با من چه کرد 

    
ازرفتن بی

صدایت و حسرت دیداره دوباره ات

تا کجا برایت بنویسم

از دلتنگیهای


عاشقانه ای که درانتظارلعنتی ریشه کرده اند

ازسیل اشک

شبانه ام که خرابی روح وجانم را

هرشب به رخم می کشد

از

عشقم


از احساس

بتاراج رفته ام

میخواهی بدانی


حال و روز غرورم را که خورد

و شکسته شده است

می خواهی بدانی


ازغم درویت چگونه هرروز

 

هرشب به دنیا و به زمین و به

 

روزگارلعنت می فرستم


می خواهی بدانی

که دوباره بیکس و تنها با

 

کوله باری ازخاطراتت چگونه سرمی کنم


اما نگران ما

نباش حال همه ما خوب است

تو مراقب خودت

دروغهای زیبایت تمام  نامردیهایی

 

که درحقم کردی باش    

   
  نمیدانم

کی

نمیدانم


کجا

اما جایی

گریبانت را تمام این

 

ناجوانمردیهایت خواهد گرفت                  

آن روز مرا


بیاد خواهی آورد

تا آن روز خوش

باش ... ‎



تاريخ : دوشنبه 18 اسفند 1393 ا 10:44 نويسنده : asmai76 ا ارسال نظر(1)

خیلی که گریه کرده باشی...

طولانی وعمیـــــــق...

رسیده باشی به جایی که بند نیاید دیگر...

سیل اشکهایت...

وبریده شود آهنگ نفس هایت ...

بخواهی ونتوانی که تمام کنی...

..

...

بگذریم...

نکته قضیه اینجاست که یک روز بند می آیند اشکهایت...

اما سردردی به یادگار می گذارند که میخواهی ..

دندان هایت را...

بجوی...!!!



تاريخ : دوشنبه 18 اسفند 1393 ا 10:39 نويسنده : asmai76 ا ارسال نظر(0)

دنیـــــــا ..

 

کلش را میگویم...

 

همه اش...

 

کلا یک جور مسخرۀ  احمقانه ای ست...

 

وقتی محکمی...

 

وقتی میجنگی...

 

وقتی تک تک سلولهایت همه زندگی ست وطروات وشادابی و شور...

 

می کُــشندت ...

 

لهت میکنند...

 

خــُرد  خُرد  خاکشیـــر ...

 

ویران که شدی ...کمی تماشایت میکنند

 

لختی بعد...

 

عموما چندماهی بعدتر...

 

همان آدم (  آدمک)  قدیم را توقع دارند ...

 

جدی جدی متوقع میشوند هــا ....!

 

ایرادمیگیرند که چرا مُرده ای؟

 

چرا نمیخندی...

چرا چشمهایت خوابیده اند ؟  باز ِ  باز ...اما خوابیده ..... مرده !



تاريخ : دوشنبه 18 اسفند 1393 ا 10:36 نويسنده : asmai76 ا ارسال نظر(0)

ای که روز و شب را از من گرفتی

چون سکوت خلوتم دیدی به جانم رخنه کردی

تو که دین و دلم از من ببردی

چرا دیگر اینهمه عشوه و ناز

بیا و دمی دمساز ِ دل ِ بی کسم باش

که کلید طلسم ِ دلم را

در نگاه آتشینت دیدم ای یار

چو گم گشتم در سیاهی دو چشمات

دلم ازکف برفت و من گشتم آزاد



تاريخ : چهارشنبه 06 اسفند 1393 ا 16:17 نويسنده : asmai76 ا ارسال نظر(0)
.: Weblog Themes By violetSkin :.